حكيم زجاجى
689
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيفتاد بر بستر مرگ شاه * ندادند كس را به درگاه راه سه روز آنچنان خسته افتاده بود * زمانه ورا داد خود داده بود برآمد به زارى ز تن جان مير * روانش روان شد به گرم و زحير پدر را بكشت و فراوان نزيست * چرا بايد از بهر او خون گريست نبودش بزرگى ز شش ماه بيش * ندانم چه آيد در آن راه پيش شنيدم كه بالاش كوتاه بود * دو چشمش فراخ و رخش ماه بود سر بينيش نيز بودى بلند * ابو جعفرش خواندى هوشمند شنيدم كه مامش پرستار بود * زنى نيك دانا و بيدار بود برآنم كه بودست رومىنژاد * فروشد چو ز آن شهريارى نزاد چو بربست رخت از سراى سپنج * نبد عمرش الا دو ده سال و پنج چو شد خالى از وى مقام مجاز * به دو مستعين كرد حالى نماز به سامره در ، دخمهاى ساختند * ببردند و در خاكش انداختند برآنم كه يعقوب ليث از جهان * به ايام او سركشيد از مهان برون آمد از سيستان نامدار * يكى رويگر بچه شد شهريار به زاولستان مرد صفار بود * بسى سالها اندر آن كار بود يكى روز ناگاه با كودكان * برون آمد آن نامور از دكان نشست از بر اسب چوبينسوار * به دست اندرون كرد ز آهن سوار منم گفت با هركس امروز مير * فلان كس بود پيش تختم وزير همى گفت با هرتنى آشكار * كه تو حاجبى ، آن دگر پردهدار يكى عارض و ديگرى پهلوان * در اين كار حكم همه شد روان چنين مدتى بر سر كار بود * چو بخت سرافراز بيدار بود يكى روز با كودكان چو ماه * همى كرد بازى و مىشد به راه چو در خويشتن فر و فرهنگ ديد * چو تختى در آن ره يكى سنگ ديد نشست از بر سنگ و گفتا ز تخت * كه تخت من است از چنين سنگ سخت ستادند آن كودكان بر قطار * ورا گفت هركس تويى شهريار به ميرى و شاهى برآورد دست * يكى را گشاد و يكى را ببست بزرگى كه بر سيستان بد امير * گذر كرد آنجاى با چند پير